دانلود رمان برزخ اما بهشت ویژه رمان ایران

0
  • RomanIran
  • ۳۰ مرداد ۹۷
  • دانلود رمان
  • 3655 بازدید
  • هیچ نظر

دانلود رمان برزخ اما بهشت رمان ایران

دانلود رمان برزخ اما بهشت

دانلود رمان برزخ اما بهشت رمان ایران

 

 

دانلود رمان برزخ اما بهشت خلاصه داستان:

این کتاب از زبان دختری به اسم ماهنوش هستش که بعد از طلاق از همسرش دچار بیماری روحی میشه.

در این هنگام دختر خاله ی ماهنوش،رعنا که حتی از خواهر هاش

باهاش بیشتر احساس صمیمیت و راحتی میکرده همراه با دخترش کیمیا

به ایران میان و وضعیت ماهنوش رو به بهبودی میره

اما مدتی بعد مشخص میشه که رعنا سرطان داره

و بعد از مرگ رعنا،ماهنوش سرپرستی کیمیا،دختر رعنا رو به عهده میگیره،

در این راه حسام،برادر رعنا و پسرخاله ی ماهنوش بهش کمک میده و…..

درباره نویسنده:دانلود رمان برزخ اما بهشت 

صفوی رمان نویس متولد ۱۳۴۶ در تهران با نوشتن رمان “دالان بهشت”

و پس از آن رمان “برزخ اما بهشت” به نویسنده ای پرمخاطب تبدیل شد.

گرایش و علاقه او بیشتر به مطالعه کتاب های روانشناسی است

و آثار کلاسیکی چون دیوان حافظ و مثنوی معنوی می باشد

که در آثار نمود دارد. صفوی نوشتن را از دوران مدرسه آغاز کرد

اما بطور رسمی با نوشتن رمان “دالان بهشت” در سال ۱۳۷۸ در ردیف نویسندگان قرار گرفت.

او در نوشتن از حس خود کمک می گیرد و چندان مقید به شناخت و تاثیر پذیری

از مکاتب، اصول و قواعد حاکم بر داستان نویسی نیست.

کتاب دیگر صفوی “تا بهشت راهی نیست” نام دارد.

در مجموع با کتاب اخیر ۳ گانه او کامل می شود.

صفوی که تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته روان شناسی به خاطر پرداختن به ادبیات، ناتمام گذاشته است.دانلود رمان برزخ اما بهشت 

 

قسمت اول رمان:

– رعنا جان سلام…
– رعنای خوبم سلام…
– رعنای عزیزم…
نه،نه، فایده ندارد، نمی توانی بنویسی.
نمی توانستم. چند هفته بود که برای شروع کردن نامه داشتم فکر می کردم.

نمی دانم، نمی دانستم چه بنویسم، از کجا شروع کنم و از چه بگویم.

حرفی برای زدن نداشتم. چیزی به ذهنم خطور نمی کرد،

هیچ چیز! انگار مغزم داشت از کار می افتد یا شاید هم افتاده بود…
نه از کار نیفتاده بود، برعکس یکرَوند داشت کار می کرد.

مدام فکرهای جورواجوری که به هم هیچ ربطی نداشت

از ذهنم می گذشت و توی سرم مثل آش شله قلمکار شده بود

و آینده و گذشته و حال با هم غوطه می خوردند.
دیگر حتی لازم نبود به خودم زحمت بدهم که به چیزی فکر کنم،

در حالی که به ظاهر از بیست و چهار ساعت، بیست ساعتش را خواب بودم،

ولی در حقیقت فقط سه – چهار ساعت مغزم از کار می افتاد و واقعاً می خوابیدم،

بقیۀ ساعت ها با چشم های بسته مدام فکر می کردم، فکر می کردم و فکر…
نه، آن که داشت از کار می افتاد جسمم بود، چون همیشه خسته بودم،

کار نکرده، بدون هیچ فعالیتی. مثل جنازه دائم دراز می کشیدم. خسته بودم

، خستۀ خسته! یاد حرف های دکتر محمودی می افتادم که می گفت:
– نباید به خودت افکار منفی تلقین کنی، به چیزهای مثبت فکر کن،

به آینده که هنوز پیش رویت است، به جوانیت، زیبائیت، سلامتیت و ….
راستی دکتر بودن چقدر آسان است! روی صندلی بنشینی

و در نهایت وقار و ارامش برای دیگران دادِ سخن بدهی

و در مورد دردی که نه خودت چشیده ای، نه داری

و نه می تونی مفهومش را بفهمی ساعت ها حرف بزنی!
کاش واقعاً زندگی مثل فیلم های هندی بود؛ سر بزنگاه،

با یک حرف یا یک معجزه یا تصمیم آنی، سریع همه چیز را روبراه می شد

و مشکلات حل. دکتر محمودی که می گفت:
– نخواب! بیدار باش! به گذشته فکر نکن یا به چشم یک اشتباه

یا تجربه به آن نگاه کن! در عوض به فردا فکر کن! فردایی که هنوز پیش روی توست…
حق داشت آن قدر مصمم و آسوده حرف بزند

و برای من نسخه بپیچد، آخر او که در بیست و سه سالگی بیوه نشده بود!

او که تمام نیرویش را برای حفظ چیزی که اصلاً ارزشش را نداشت

بیهوده صرف نکرده بود و از همه مهم تر این که «او زن نبود.»
برای همین، آن قدر خونسرد می گفت: