این سایت در ستاد ساماندهی ثبت شده و تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد

دانلود رمان میشا دختر خوناشام

10 ژانویه 2020
3,672 بار
یک نظر

دانلود رمان میشا دختر خوناشام

دانلود رمان میشا دختر خوناشام رمان ایران عاشقانه طنز تخیلی
دانلود رمان میشا دختر خوناشام رمان ایران عاشقانه طنز تخیلی

دانلود رمان میشا دختر خوناشام

به نام خدا، باسلام و عرض ادب خدمت کاربران محترم سایت رمان به رمان ایران بزرگترین سایت دانلود رمان خوش آمدید. افتخار داریم بار دیگر با معرفی رمان جدید در خدمت شما بزرگواران باشیم. رمان جدیدی که روبروی آن هستید رمان میشا دختر خوناشام با ژانر تخیلی، فانتزی، طنز است.
که در ادامه به معرفی بخشی از آن می پردازیم که توسط محدثه قارسی کاربر انجمن رمان ایران  به نگارش درآمده است. همچنین برای دانلود رمان می توانید به ادامه مطلب رجوع کنید. شما می توانید این رمان را در دسته های دانلود رمان، دانلود عاشقانه  ، دانلود رمان طنز و دانلود رمان تخیلی  جستجو کنید.

خلاصه رمان

حرفی ازنویسنده :

سلام بربچ  … بیشتر موقع ها اگه دقت کرده باشید توی رمان ها یا فیلم ها غربی ها خوناشام هستن … ولی من یه تصمیم گرفتم … این خوناشام و به سبک ایرانی بنویسم … شخصیت اصلی داستان ما خوناشام هستش امیدوارم خوشتون بیاد …  مثل همیشه به یاری خدا و همراهی شما دوستان میریم که شروع کنیم

مقدمه :

چه کسی فکرش را می کرد ؟ روزی برسد که نتوانم انسان بمانم

تمام احساسات انسانی من کشته شود و من هم بشوم عضو همان هایی

که انسان های زیادی از آنها وحشت دارند …

کی فکرش را می کرد که روزی برسدو من پا بگذارم روی تمام

نقاط احساساتی روحم … و اما روحم به آسمان برود و جسم

ترسناک من روی زمین بماند و باتمام سختی ها زندگی کند …  !

آری این منم … دختری از جنس شرق … ولی انسان نیست …

او یک * خوناشام * است !

یه بار دیگه آدامسم و باد کردم و ترکوندمش … رها قیافه ای کج کرد و گفت :

رها  _ اه حالمو بهم زدی … من موندم این آدامسو توچجوری انقدر باد میکنی ؟

چشمکی زدم براش و بالحن بامزه ای گفتم :

من _ حرص نخور جوجو … خشک میشه !

چشم غره ی توپی بهم رفت و نگاشو ازم گرفت … یهوپرید و گفت :

رها  _ اوناهاشن … دارن میان

من _ هیــــــــس بابا آبرومون و بردی

ماشین جلومون ترمز کرد و قیافه جذاب امیر نمایان شد … چشمکی زد و گفت :

امیر _ بپرید بالا که دیره !

زدم توسرش و نشستم توماشین … شایان با اون نیش بازش که نشسته بود پشت فرمون گفت :

شایان  _ چطوری جیگر ؟

لبامو غنچه کردم و گفتم :

من _ خوبم … زود برو دیگه بابا اه دیر شد کلاس !

خندید و پاشو گذاشت روگاز … طبق معمول رها داشت سکته می کرد ومن و امیر جیـــــــــــغ می زدیم

البته امیر عـــــــــــــربده می زد … عشــــــــــق سرعت داریم دیگه بابا !

جلوی دردانشگاه وایسادیم … از ماشین پریدیم بیرون وکولمو پرت کردم سمت امیر … بااخم گفت :

امیر _ مگه خودت فلجی ؟

من _ تاحمالی مثل توهست … نیازی به دستای خوشگل خودم نیست

شایان زد بهش و گفت :

مقدمه رمان

شایان _ زود باش پسر … یه تمرکز کن ببین استاد اومده یانه ؟

امیر _ بابا بخدا من فقط حدس میزنم … چه گ*و*هی خوردم به اینا گفتم من می تونم آینده و گذشته روببینما

واقعیتش امیر یجورایی عجیب بود … انگار جادوگر بود … ولی مسخرست … من به این چیزا اعتقادی ندارم

امیر می تونست گذشته و آینده روببینه ولی دلیل نمی شد مااسمشو بزاریم جادوگر یاساحره !

رها _ اه امیر بدو دیگه

امیر سری تکون داد و چشاشو بست … منم بهش زل زدم … چشاشو باز کرد و گفت :

امیر _ دقیقا دودیقه دیگه میره تو کلاس

من _ پس نتیجه می گیریم که باید باتمام سرعتمون بریم توکلاس

تاحرفم تموم شد بانهایت سرعت دوییدیم … خیلی باحال بود امیر هم کوله خودشو حمل میکرد هم کوله منو !

ما یه اکیپ ۴ نفره بودیم … من و رها و شایان و امیر … هممون هم همسن بودیم … ۱۹ سال داشتیم ولی بزرگمون شایان بود … از نظرماه تولد !

هیچ رفاقت عشقولانه ای هم نداشتیم … دوستای عادی بودیم و خل بازی درمیاوردیم … شایان وضع مالی توپی داشت … البته رها هم همینطور … ولی من و امیر وضعمون بد نبود … نه مثل شایان و رها میلیاردر !

بابای من کارخونه فرش داشت … همون فرش بافی … درامدش بالا بود … خب خدارشکر … امیرم باباو مادرش تویه حادثه ی خیلی فجیهی مردن و پیش خالش بزرگ شده بود !

میشا دختر جاودانه

درکلاس و شــاپ باز کردیم که همه پریدن … بی توجه به بقیه نشستیم سرجامون !

داشتیم شر می گفتیم و می خندیدیم که استاد دقیقا سر دودیقه اومد سرکلاس … البته بایه پسر خیــــــــــــلی جذاب یا امام حسین غریب … چقدر خوشگله … ولی قیافش به ایرانی ها نمی خوره

استاد بالبخند اشاره کرد پسره بره بشینه  … دقیقا کنار من … وای الان من غش می کنم

سمت چپ من میز خالی بود … پسره خیلی مودب و بانظم اومد سمت میز … وای چشاششششششششو !

یه نیم نگاه به من انداخت و لبخند نشست رولبش … حس کردم چیزی خورد توپهلوم … دستای فلج شده ی امیر دربه در بود.

من _ چتــــــــــــه وحشی ؟

امیر _ بابا خوردی پسررو

من _ جون امیر زده به سرم تورش کنم

خندید و گفت :

امیر _ خاک توسرت

استاد زد به تخته تالال شیم … همه زل زدیم به استاد

استاد _ خب ما یه دانشجو جدید داریم … البته ایرانی نیستن و از آمریکا اومدن …

گردنم و چرخوندم سمتش و بایه لبخند دلبرانه ای گفتم :

من  _ هِلـو

لبخندش عمق گرفت و گفت :

پسر _ سلام

عـــــــــــه خاک توسرم … این فارسی حرف زد. !

روکردم طرف استاد و گفتم :

من _ اوستا ایستگامون و گرفتی ؟ از من فارسی قشنگ تر حرف می زنه که

همه زدن زیر خنده … استاد که به این لحن و شیطنتای من عادت کرده بود بالبخند گفت :

استاد _ دختر امون بده

سرم و تکون دادم که استاد صداش زد :

استاد _ ریکی بیا اینجا و خودتو معرفی کن

پسر خارجکیه بلند شد ورفت کنار استاد وایساد … بابا چه جذبه ای … چه قیافه ای … موها بور … چشا عسلی دماغ عملی … صورت گوگولی … دیگه من غش !

پسره شروع کرد به حرف زدن ولی معلوم بود لهجه داره …

ریکی _ سلام … من ریکی فایترز هستم … اومم باعث افتخاره من بین شمام … خانوادم بخاطر کارشون مجبور به مهاجرت درایران شدن … امیدوارم منو به عنوان دوست خودتون قبول کنید

حالا منم که مثل همیشه دلقک داد زدم :

من _ بـــــــــزن دست قشنگـــــرو

[تعداد: 15 میانگین : 3.3]

مشخصات رمان

  • نام رمان: میشا دختر خوناشام
  • نام نویسنده: محدثه فارسی
  • ویراستاران: محدثه فارسی
  • تعداد صفحه: 307
  • منبع تایپ: سایت رمان ایران

لینک کوتاه مطلب

https://romaniran.ir/?p=2531

دسته بندی ها

دانلود رمان , دانلود رمان ایرانی , دانلود رمان برای آیفون , دانلود رمان برای اندروید , دانلود رمان برای تبلت , دانلود رمان برای کامپیوتر , دانلود رمان برای موبایل , دانلود رمان تخیلی , دانلود رمان جدید , دانلود رمان طنز , دانلود رمان عاشقانه , دانلود رمان فانتزی , دانلود رمان های محبوب , رمان

برچسب ها

مطالب مشابه

18 − 10 =

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

  • بنام خالق یکتا و همتا
    همین اول سلام عرض کنم به شما محدثه خانم
    و همچنین اعضای محترم سایت
    واقعا واقعا به عنوان یه کسی که از آثار شما هیچی
    نمیدونست باید بگم برای اولین مطالعه من
    از آثار شما که میشا دختری خوناشام بود
    واقعا حیرت زده شدم وقتی این اثرتونو
    مطالعه کردم و نگفته نماند این رمان از
    بس جالب بود من در طی یک شب آن را
    مطالعه کردم و باید بی تردید اعتراف کنم
    این رمان خیلی شبیه اثر دارن شان یعنی
    دستیار یک شبح بود و واقعا لذت بردم
    و می‌خوام فصل دوم این رمان زیبا رو بخونم
    ولی واقعیت وقتی فهمیدم هیرا با میشا ازدواج
    می‌کنه شوکه شدم .
    واقعا باید دست شمارو بخاطر تک تک کلمات
    این رمان ببوسم عالی بود
    و خوشحال میشم اگه کتاب تصویری این
    اثرتونو بسازید بازم تشکر از شما .
    در پناه حق