این سایت در ستاد ساماندهی ثبت شده و تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد

دانلود رمان عشق یعنی سردرد

29 دسامبر 2019
14,019 بار
۲ نظر

دانلود رمان عشق یعنی سردرد

 دانلود رمان عشق یعنی سردرد رمان ایران طنز عاشقانه

دانلود رمان عشق یعنی سردرد

به نام خدا، باسلام و عرض ادب خدمت کاربران محترم سایت رمان به رمان ایران بزرگترین سایت دانلود رمان خوش آمدید. افتخار داریم بار دیگر با معرفی رمان جدید در خدمت شما بزرگواران باشیم. رمان جدیدی که روبروی آن هستید  دانلود رمان عشق یعنی سردرد با ژانرعاشقانه و طنز است.
که در ادامه به معرفی بخشی از آن می پردازیم که توسط محدثه قارسی کاربر انجمن رمان ایران  به نگارش درآمده است. همچنین برای دانلود رمان می توانید به ادامه مطلب رجوع کنید. شما می توانید این رمان را در دسته های دانلود رمان، دانلود عاشقانه  ، دانلود رمان طنز  جستجو کنید.

به نام خدایی که درهمین نزدیکی است   …

دلتنگی ها گاه از جنس اشک اند و گاه از جنس بغض   …

گاه سکوت می شوند و خاموش می مانند

گاه هق هق می شوند و می بارند …

دلتنگی من برای تواما  … جنس غریبی دارد !

مقدمه :

بچه ها این اولین کتابیه که نوشتم … محتوای این داستان مخلوطی از عشق و طنز و وحشتهه … اولش که بخونید فک می کنید که فقط طنزه ولی باید به وسطاش برسید … خوب خوب امیدوارم خوشتون بیاد … چاکرپاکرم   … پس بسم ا   …

*****

* یکتا *

کلاهمو از روی سرم برمیدارم … الان مرتیکه الاغ بهم گیر میده شالمو مرتب کردم و سعی کردم مثل آدم راه برم … باقدمهایی که سعی می کردم آروم باشه به سمت اتاقش رفتم … دوتا تقه به در زدم وباشنیدن صدای نحسش وارد اتاق شدم

من _  بامن کاری داشتید ؟

یه نگاه کثیف به سرتاپام انداخت که حالم داشت بد می شد بالبخند کثیفش گفت : حسینی _ چقدر آروم شدی

ببین دودیقه که مثل آدم رفتار می کنم نمی زارن   … بی حوصله گفتم :

من _ بامن کاری داشتید ؟  ؟

انگار به سروپاش فش ناموسی کشیده باشم بااخم گفت :

حسینی _ دفعه بعد نمی خوام با این تیپای مسخره ببینمت   … فکر نکن چون از همه بچه تری بهت گیر نمیدم … دراشتباهی   … دفه بعد اینجوری ببینمت باهات برخورد جدی می کنم   …

زارررررت بابا ن  … ینی   … مرتیکه خر … دیگه کارم به جایی کشیده شده این کچل بهم گیر میده … یه نگاه گذری بهش انداختم و  بی توجه به حرفش از اتاق رفتم بیرون   … آدامس و انداختم تو دهنم و سرمو کردم توگوشیم و ولگردی تو اینستا … بیکاریم دیگه : )

آخه اینجا که سگ صاحابشو نمی شناسه   … به ساعت نگاه کردم الان وقت رفتن به خـــــانست   … کولمو برداشتم و از آدمای مزخرف اونجا خدافظی کردم   … کلاه گپمو گذاشتم روسرم و هندزفریام توگوشم وبهترین آهنگ از  خواننده مورد علاقم و پلی کردم

ایمان نولاو ( تورگی )

مظلوم تر از من پیدا نکردی که باجواب ندادنات داغونش کردی

ایمانت داره نفسای آخرو می زنه … ادامه بدی بینم می تونی نابودش کنی

زجر بدی مجبورم سوزناک بخونم گناه مردم چیه پای آهنگام بسوزن

پیامامو می خونی و جواب نمیدی انقدر واست مینویسم تادستام بپوسه !

هفته ی دیگه همین جا تو همین کوچه

گذری رد شی اعلامیم رو دیواره

اون موقعس که دلت می سوزه برام

اون موقعس که اشکات می باره

دیگه نیستم که به حالم بخندی

شمارمو بگیر هی اشک بریز

دیگه ایمانی نیست که دستاشو بگیری

بشین گریه کن باید عکسام و ببینی

گفتم نچرخ باکسی گفتم حسودم

لعنت به روزایی که کار می کرد م نبودم

چقدر التماسش کردم ولی نیومد

خودمو انقدر زدم سرو صورت کبودن

تورفتی همه دست تو رو رو کردن

انقدر گریه کردم چشام و خون کردم

بااینکه هر دفعه یجور بهم نارو زدی

ولی باز توآهنگام واسه تو جون کندم

چقدر سخته که عشقت جلوی چشات بره

سهم اون یه عشق تازه سهم تو گریه بشه

قدمهای رفتنت و دونه دونه می شماردم

تو دلت با یه غریبس منکه واسه تو می مردم

سهم من از عشق تو انگاری یه کوه درد بود

پیش اون به من می خندید نقطه ضعفمو بلد بود

هنوزم با یاد تو می سازم و می سوزم

هنوزم عکس تورو می بینم و می بوسم

هنوزم یه حس میگه که برمی گردی

تاکه بیای چشمو به در و می دوزم

کجا رفتی ؟ لعننتی خدافظی چیشد ؟

بگو بعد من … طوله ی تو کیشد ؟

بی حیا شیش صبحه هنوزبیدارم

باگوشی خاموش قرار می زارم

تو نیستی دیوارو به حرف می گیرم

نیستی دیوارو به حرف می گیرم

(( _  الو کجایی ؟  _  سرکارم بعدا زنگ می زنم ))

نه این منم که یه عمره سرکارم

جای زخمات هنوز رو تنمه لامصب

می خوام بیام پیشت تو بااونی لامصب

بهم کارد بزنی خونی ازم در نمیاد

یه هوای تورگی تیغ به کارم نمیاد

دیگه زنده نیستم فقط دارم تحرک

سیگارم خسته شده از بس داده بهم پک

منی که جوونیمو تو روزای باتودادم

حالاکه ناتمومم واسه تو خیلی سادم ؟

باتموم شدن آهنگ منم رسیدم خونه   … فاصله محل کارم تاخونه راهی نیست   … زنگ و زدم که صدای عشقم پیچید تو آیفون

یسنا _  کیه ؟

صورتمو بردم جلو آیفون و گفتم :

من _عزرائیل : )

خندیدو گفت :

یسنا _ بیا تو دیوونه

در و زدو وارد خونه شدم   … صدای کلفت و بم مانی به گوش می رسید … تاپامو گذاشتم توخونه دادزدم :

من _ مگه تو کارو زندگی نداری یه سره اینجایی ؟

باصدایی که سعی داشت ادای منو دربیاره داد زد :

مانی _ زلزلــــــــــــه !

خندیدم و رفتم توپذیرایی رومبل نشسته بود و نیشش تا کجا باز بودیه پس گردنی بهش زدم که برق از چشاش پرید !

باخشم ساختگی بلند شد و گفت :

مانی _  چیکار کردی ضعیفه ؟

لبخند تخسی زدم و گفتم :

من _ دوست داشتم هرکاریم که کردم

کثافت بدون اینکه بهم فرصت بده در برم بغلم کرد  و سروتهم کرد   … خون داشت زیادی به مغزم می رسید   … اون پشت سرهم غرغر می کرد و منم جیغ جیغ می کردم که یسنا از آشپزخونه پرید بیرون و داد زد :

یسنا _  مــــــــــــانی ؟ ولش کن

مانی _  فسقلی زبون درآورده

جیغ زدم :

من _ دوســــــــتدارم

مانی _  ببین

یسنا داد زد :

یسنا _ خجالت بکش یکتا   … مانی توهم همینطور

مانی به اجبار من و گذاشت رو زمین و بااخم نگام کرد و بعد بالب و لوچه آویزون گفت :

مانی _ چشم خانومم اینم خجالت

بعد سرشو انداخت پایین  که زدم زیر خنده   … عاشق این کاراشم اگه مانی نبود منو یسنا تا الان دیوونه شده بودیم

مانی _  مرض

دلم براش ضعف رفت همونجور که می رفتم سمت اتاقم داد زدم :

من _ عشقی مانی

صدای خندشو شنیدم لباسام و درآوردم و پریدم توحموم … مانی نامزد خواهرم یسنا بوددقیقا دوساله که نامزدن   … زودتر از اینا می تونستن

عروسی کنن ولی به علت فوت مامان و بابام نتونستن یعنی مانی خودش نخواست  … انقدر پسره خوب و مهربونیه که هیچوقت نذاشت یسنا

یه لحظه هم احساس تنهایی کنه   … عاشقانه یسنا رو می پرسته و به تمام معنا زن زلیله و کافیه یسنا لب تر کنه دنیا رو می ریزه به پاش !  !

لباسامو شرتی پرتی درآوردم و پاچیدم تو حموم !  ! یه دوش حسابی گرفتم و لباسامو پوشیدم   … رفتم جلو آینه تاموهام و خشک کنم

نمی دونم من بااین اخلاق و روحیه پسرونم چرا موهامو بلند گذاشتم … نگاهی به ریختم انداختم   … انقدر سختی ها بهم فشار آورده بود که قیافم بالاتر از سنم نشون میداد …  !  ! البته این نظر خودم بودموهای قهوه ای روشن !  ! یعنی روشنا !  ! چشای آبی !  ! بادماغی نسبتا خوب  پوست سفید   … خودم که از قیافم خوشم نمیاد ولی ناشکری نمی کنم به همینم راضیم !  !

موهامو شونه کردم و از اتاق زدم بیرون … مانی بالبخند نگام کرد و گفت :

مانی _ خب زلزله باکار چه می کنی ؟

من _  کار ؟  ؟ اونجا همه کاری می کنیم به جز کار

باتعجب نگام کرد و چیزی نگفت   … سرشو کرد  تو گوشیو مشغول بازی شد … نره خر ۲۷ سالشه خجالتم نمی کشه   … نشستم بغلش و  سرکردم توگوشیش ژووووووون عجب بازی خفنی !  !

من _  ااااااااا !  ! عجب بازی این و از کجا آوردی ؟

مانی _  ازخونه آقا شجاع

من _  جون من راست میگی ؟ چقدر تو بانمکی فکر کنم شبا خیارشوربغل می کنی می خوابی ؟

مانی دستاشو به نشونه تسلیم برد بالا  و گفت :

مانی _ من تسلیم

لبخندی از روی پیروزی زدم که بی هوا دماغم  و کشید که جیغم بلند شد … یسنا بر ای شام صدامون زد مانی که انگار گشنه تر از من بود  بدورفت توآشپزخونه   … پامو گذاشتم توآشپزخونه دیدم شروع کرده به خوردن نچ نچی کردم و گفتم :

من _ چند وقته غذانخوردی ؟

چپ چپ نگام کرد و گفت :

مانی _ به توچه ؟

منم که بدتر از اون بودم افتادم به جون غذا   … یسنا جوری نگام می کرد که تو دلم گفتم الانه دوباره به جون من و مانی غر بزنه

یسنا _  یکتا آروم تر دنبالت که نکردن

مانی _  بیخیال خانومی چیکارش داری ؟

یسنا که انگار از طرفداری مانی حرصش گرفته بود باعصبانیت گفت :

یسنا _ تقصیر توئه دیگه هی لوسش می کنی … خجالتم نمی کشه عین پسرا

رفتارمی کنه   … لباساش همه لاتیه … نوع حرف زدنش و کاراشم همینطور … دانشگاه هم نرفت لابد تا راحت باشه …

[تعداد: 30 میانگین : 3.4]

مشخصات رمان

  • نام رمان: عشق یعنی سردرد
  • نام نویسنده: محدثه فارسی
  • ویراستاران: محدثه فارسی
  • ژانر: عاشقانه و طنز
  • تعداد صفحه: 254
  • منبع تایپ: سایت رمان ایران

لینک کوتاه مطلب

https://romaniran.ir/?p=2499

دسته بندی ها

دانلود رمان , دانلود رمان ایرانی , دانلود رمان برای آیفون , دانلود رمان برای اندروید , دانلود رمان برای تبلت , دانلود رمان برای کامپیوتر , دانلود رمان برای موبایل , دانلود رمان جدید , دانلود رمان طنز , دانلود رمان عاشقانه , دانلود رمان کمدی , دانلود رمان های محبوب , رمان

برچسب ها

مطالب مشابه

5 × 2 =

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

  • خوب بود

  • خوب بود وجالب دست نویسنده دردنکنه