این سایت در ستاد ساماندهی ثبت شده و تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد

دانلود رمان آهنگ زندگی

26 دسامبر 2019
6,549 بار
یک نظر

دانلود رمان آهنگ زندگی

دانلود رمان آهنگ زندگی رمان ایران اجتماعی عاشقانه
دانلود رمان آهنگ زندگی رمان ایران اجتماعی عاشقانه

دانلود رمان آهنگ زندگی

به نام خدا، باسلام و عرض ادب خدمت کاربران محترم سایت رمان به رمان ایران بزرگترین سایت دانلود رمان خوش آمدید. افتخار داریم بار دیگر با معرفی رمان جدید در خدمت شما بزرگواران باشیم. رمان جدیدی که روبروی آن هستید دانلود رمان آهنگ زندگی  با ژانر عاشقانه و اجتماعی است.

که در ادامه به معرفی بخشی از آن می پردازیم که توسط znz کاربر انجمن رمان ایران  به نگارش درآمده است. همچنین برای دانلود رمان می توانید به ادامه مطلب رجوع کنید. شما می توانید این رمان را در دسته های دانلود رمان، دانلود رمان اجتماعی و عاشقانه جستجو کنید.

خلاصه رمان آهنگ زندگی :

آهنگ زندگی بهش فکر کن… قشنگ… میفهمی یعنی چی؟!

زندگی آدم ها هممون توی لحظه های شاد، ناراحتی،بی تفاوتی،ترس،نفرت،عشق و ناامیدی پناه

میبریم…اهنگ… حاال اون آهنگ با حال و هوامون یکی میشه… آروم میشیم…

یا حتی یک سر ی از تصمیمات مون هم توی آهنگ گوش دادن گرفته میشه… و خودمونم

نمیفهمیم…

هر آهنگی برامون یک مفهومی داره، واسه هر کس متفاوت و قشنگ با هر آهنگ یاد خاطره یا

چیزی چه خوب و چه بد می افتیم . پس آهنگ ما با زندگیمون، با دنیامون با همه چیمون… گره خوردن…

آهنگ یک لحظه نگام کن هم کلی مفهوم داره…. کلی حرف که هر کسی برداشتی داره اونو یاد

کسی یا چیز ی میندازه… این آهنگ تو هر حسی و تو هر حالی منو فقط و فقط یاد یک نفر میندازه…

روهام….

پس بیا بیشتر و بیشتر به مفهوم آهنگ ها دقت کن و فقط برای ریتم گوش نکن… حتی اگه

عاشق هم نیستی به مفهومش فکر کن…

این چیزی که ما میفهمیم سطحی ترین است . و به آهنگ و متن آهنگ و همه فکر می کنند

فقط آهنگ عاشقانه است…. آره عز یزم هست… ولی پشتش حرف های دیگه ی ادم هست…..

وقتی بفهمی برات قشنگ میشه.. نمی توانم براتون توضیح بدم چون باید خودتون متوجه

بشید… اینجور ی براتون قشنگ میشه…

فصل اول

آهنگ:

جالب اینجاست میگفتی تو پیشم بمون هیچوقت نرو برگشت ورق دل کندی و نفهمیدم

پس چرا خواستی منو….

[زل زدم تو آینه بیت اول و زمزمه کردم اشکام جاری شد]

۱ ماه پیش

پدر(مهدی): سما جان زودباش دیره عمه ات دو بار زنگ زده…

سما(خودم):چشم، اومدم…[ای جان باید خوشگل باشم جلو روهام، خیلی وقته ندیدمش]

رسیدیم خانه عمه جون[ من، عمه مهشید و عمورسول (شوهر عمه مهشید) عاشق منن و می

دانم من واسه روهام می خوان خوب من و رهام هم همو میخوایم…]

با عمه روبوسی کردیم و رفتیم تو با چشمام دنبال رهام گشتم ولی نبود… عمو مهرداد اینا رسیده بودند… رفتم پیش یلدا  (دختر عمو مهرداد و خاله الناز، دوست صمیمی، همسن و همکارم) نشستیم زیرلب گفتیم:

من:یلدا ، رهام کو؟!

یلدا: [خیلی سرد] میبینی که نیست…

من: یلدا چته؟!

[جوابی نشنیدم]

من:یعنی میاد؟!

یلدا: نمیدونم . شاید

من: یلدا اذیت نکن…

 یلدا: نمیخوام هم اذیت بشی اتفاقا ؟!

من: نمیفهمم چی میگی؟!

یلدا: بهتر

من:[ با نگرانی کشیدمش تو اتاق] چی شده رهام چیزیش شده؟! من طاقتشو دارم… تصادف

کرده؟! بگو بهم…

یلدا: دیونه خدانکنه …

من:[حرفشو قطع میکنم] جااان! چی شده؟!

یلدا: پسرعمه منم هست ها؟! اتفاق نیفتاده… سالمه

من: خب پس کجاست مگه نمیدونه ما امشب اینجاییم؟!

یلدا:[ عصبانی شد و گفت ] با نامزدشه….

[خشکم زد چی گفت ؟؟ باکیه؟؟ کی با نامزدشه؟؟ روهام؟!!!! نشستم روی زمین… بغض گلومو

گرفت…]

یلدا: پاشو بریم سفره بندازیم…

 پاشدم ولی هیچی حالیم نبود… هیچی نمی شنیدم…. انگار دنیام تو این لحظه متوقف شده

بود.

ساعت های یازده بود که یلدا خیلی محکم زد بهم، گوش کن

عمه مهشید: راستی به بقیه گفتم به شما نگفتم داداش مهدی.

پدر (مهدی) : جان چی شده؟

عمه مهشید: برای رهام رفتیم خواستگاری و دختر قبول کرد دیروز محرمیت خوندیم تا عقد و

عروسی.

پدر(مهدی): مبارک باشه. به سالامتی

مادر (آیلین): وای مهشید جون مبارک باشه اسم عروس خانم چیه؟ ما غریب بودیم . نگفتین؟!

روهام دوست نداره ساز مخالف میزنه .

عمه مهشید: (خیلی یواش گفت) به کسی نگید فعلا

اسم عروس صدیقه است.

[ ای جان چه اسمی رهام که می گفت از این اسم ها متنفره… میگفت عاشق اسم منه]

پاشدم با یک حال نزاری رفتم تو اتاق یلدا هم پشت سرم آمد… به دیوار تکیه دادم و سر خوردم.

یلدا: سما گریه کن سما تو خودت نریز…

[نمی توانستم نه گریه کنم نه حرفی بزنم]

یلدا: سما میخواستم زودتر بهت بگم اما از همین حالت ترسیدم، این کارو با خودت نکن.

[یلدا…یلدا… ادامه نده…هر جملت داغونم میکنه.]

یلدا بآرامی کنارم نشست و سرم را در آغوش گرفت

یلدا: سما.. اروم باش… گریه نکن…

دیگه با هیچکس حرف نزدم و هیچی نگفتم رسیدیم خونه و با همون لباسهام خوابم برد….

فردا که بیدار شدم حال صبحانه خوردن را هم نداشتم… هیچکس خونه نبود…[چرا بیدارم

نکرده بودند]

[یک هفته مثل یک قرن برام گذشت و حتی یلدا هم نمی توانست آرامم کند… همش به فکر

رهام بودم که حاال دست تو دست صدیقه داره میخنده…. داره میخنده به بدبختی من… اصال

نمیفهمم پس چرا منو خواست؟!]

زنگ در به صدا در آمد…[چی رهام؟؟؟] در و زدم و فقط همون چادر مامانی را برداشتم در و باز کردم و رهام را جلوی چشمام دیدم…

روهام: سالم سما؟! ( کوفت و سما اسم من و به زبونت نیار)

من: [کارت دستش دیدم] چیه؟؟

روهام: عمو نیست؟!

من: کار ش داری زنگ بزن…

رهام: جون عمو چی؟

من : نیستن بگو…

روهام: [کارتو گرفت جلوم] حتما بیاین…

کارتو گرفتم و در و بستم فکر کنم خورد تو صورتش دلم ریخت از چشمی نگاهش کردم…

دستشو زد تو سرش و سرشو انداخت پایین و رفت…

رفتم به سمت اتاقم و چادر از سرم افتاد…. تو آینه خودمو دیدم…]اوای چه وضعیه…خوب شد

نترسید…جهنم بره بمیره…[ کارت و پرت کردم رو میز ناهار خوری…. لباس پوشیدم و رفتم سر

کار….

سه روز بعد )بعد از یک هفته(

با یلدا رفتیم برای خریدن لباس…

من: من فقط لباس مشکی میخرم…

یلدا: حرفشو نزن…

رسیدیم جلوی یه لباس فروشی زل زدم به یکی از لباس ها

من: یلدا این لباس رو ببین…

یلدا: خب…

من: با روهان اومداه بودیم بیرون جلو همین لباس فروشی ایستاده ایم…

روهام: این لباس یقه قایقی را ببین…

من: خب…

 روهام: باید این لباس را برایم بپوشی خیلی خوشم میاد

حتما ….

من: چشششم شما امر کن…

یلدا: دیگه فکر نکن بهش….

من: اصلا نمیفهمم پس چرا این کارو باهام کرد…

یلدا جواب نداد فقط سرشو تکون داد…

من: همین لباس رو میخرم مشکیشو…

۶٫۱۵صبح زود پا شدم… خوابم نمیبرد … دلم گرفته بود… امروز روزشه … رو عروسی عشقم…

[ر هام دوستش داره … رهام فقط با من بازی کرد …. فقط از احساساتم سوء استفاده کرد…]

واسه مامان و بابا یک نامه نوشتم و رفتم سر کار

نامه:

سالم عزیزانم من رفتم سرکار شما خواب بودید دلم نیامد بیدارتون کنم… نگرانم نشید.

دختر شما سما

دلم پر بود…. پر از غم ولی خودمو با کار باید سرگرم می کردم…

از صبح تا ساعت های ۱۱ مشغول بچه ها بودن ) من دکتر اطفال م، جراح اطفال(

یلدا: سما سالم ؟! تو کجا بودی ؟ کی اومدی؟

من: صبح ساعت های ۵….

یلدا: خوبی؟

من: بهترم نه عالیم بچه ها امروز صبح خوشحال بودن…

ساعت ۴:

دَدَدَدَدَدیب دیب دیب دیب دیب )زنگ گوشیم( ] من کال عاشق بچه هام[

من: جانم

مامان: نمیخوای بیای خونه آماده شیم بابات ساعت ۵ میاد ها که آماده شیم بریم…

من: آخه کار دارم… حاال ۵ ،۳۰:۵ میام…

مامان: زود بیا خب….

من : چشم فعال….

مامان: خدافظ

داشتم میرفتم تو اتاقم که پرونده نازنین )یکی از بچه ها( را بردارم…

یلدا: ای وای اما چرا نمری خونه….

من: حاال میرم….

یلدا: نباید اینجوری کنید باید عروسیش بری و بگه اصال واسم مهم نیستی….

من: اخه…

یلدا: آخه بی اخه منتظرتم تو پارکینگ…

وسایلمو برداشتمو به ریحانه گفتم که من دارم میرم

ریحانه: کجا به سالمتی…

من: عروسی پسر عمم..

ریحانه: خوش بگذره…(خیلی لوس)

رسیدم خونه و فقط رفتم حمام و موهام را خشک کردم… خودشون فر شدن ژل و تافت زدم

لباسمو پوشیدم…

یه نگاه تو آینه کردم…

[ وای خدا… قشنگه… ولی چه فایده… رهام که منو نمیبینه…. ]

من: مامان قرص سردرد داریم…

مامان: نه…. بر راه میخریم خوبی؟

من: اِی

پدر: بر ای اینکه خوب نخوابیدی….

من: بریم دیر شد…

مانتویی که روی لباسم پوشیدم آبی کم رنگ… کفشهام هم مشکی… برای من این روز عذاست

نه عروسی وقتی داشتیم میرفتیم توی سالن دلم میلرزید و سردرد شدید گرفتم… حالم بد بود…

یاد اولین وقتی که صدیقه را دیدم افتادم…

[تعداد: 24 میانگین : 4.2]

مشخصات رمان

  • نام رمان: آهنگ زندگی
  • نام نویسنده: znz
  • ویراستاران: ----
  • ژانر: عاشقانه اجتماعی
  • تعداد صفحه: 242
  • منبع تایپ: سایت رمان ایران

لینک کوتاه مطلب

https://romaniran.ir/?p=2427

دسته بندی ها

دانلود رمان , دانلود رمان اجتماعی , دانلود رمان ایرانی , دانلود رمان برای آیفون , دانلود رمان برای اندروید , دانلود رمان برای تبلت , دانلود رمان برای کامپیوتر , دانلود رمان برای موبایل , دانلود رمان جدید , دانلود رمان عاشقانه , دانلود رمان های محبوب , رمان

برچسب ها

مطالب مشابه

یازده + 16 =

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

  • رمان قشنگیه