کانال تلگرام

با عضویت در کانال تلگرام سایت، جدید ترین مطالب سایت را در تلگرام خود مشاهده کنید

Sorry, no posts matched your criteria.

این سایت در ستاد ساماندهی ثبت شده و تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد

تبلیغات تبلیغات تبلیغات تبلیغات

دانلود رمان بگذار آمین دعایت باشم

۸ مهر ۱۳۹۶
64 views
بدون نظر

بگذار آمین دعایت باشم              بگذار آمین دعایت باشم    بگذار آمین دعایت باشم 

دانلود رمان بگذار آمین دعایت باشم

 بگذار آمین دعایت باشم 

دانلود رمان بگذار آمین دعایت باشم
نویسنده : shazde koochool
ژانر:عاشقانه
صفحات:۳۱۸
خلاصه : یادت باشد دلت که شکست سرت را بگیری بالا…
تلافی نکن…فریاد نزن…شرمگین نباش…بگذار آمین دعایت باشم 

حواست باشد دل شکسته گوشه هایش تیز است…
مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی…م
بادا که فراموش کنی روزی شادیش آرزویت بود…
صبور باش و ساکت…
بغضت را پنهان کن…
رنجت را پنهان تر… ….
پایان خوش

پایان خوش…
مقدمه  دانلود رمان بگذار آمین دعایت باشم
صدای چرخ زمان می آید… صدای کفشدوزک های رهگذر می آید… صدای قناری پربسته میان راه افتاده   دانلود رمان بگذار آمین دعایت باشم
می آید… و… صدای قدم های تو می آید… تو که چه سنگین آمدی و چه سنگین ماندی و چه سنگین…        دانلود رمان بگذار آمین دعایت باشم
خواهی رفت؟ تو نیز مرا تنها خواهی گذاشت؟ تو نیز از من دل خواهی کند؟ ببین… ببین که چه رقت بار به    دانلود رمان بگذار آمین دعایت باشم
زانو درآمده ام… ببین که چه رقت بار دلم از هجوم بی مهری هایت خون گریسته است… ببین که چه رقت دانلود رمان بگذار آمین دعایت باشم
بار تسلیم می شوم… و… و تو چه سنگین میروی… . . . برو… من اینجا تنها میمانم… برو… تو از من دل میکنی    دانلود رمان بگذار آمین دعایت باشم 
و من اینجا میمانم… ولی بدان… یه روز می آید… یک روز می آید و تو در گردش زندگی جای مرا خواهی
گرفت… زمین هیچگاه بیهوده و بی هدف گرد نبوده است… تو جای مرا میگیری… تو رقت بار می شوی… و
من… شاید سنگین شوم و از کنارت بگذرم… شاید هم… به شایدها دل خوش نکن… این شایدهاست که مرا
رقت بار کرده است….  بگذار آمین دعایت باشم 

دانلود رمان جایی برای مردن

۷ مهر ۱۳۹۶
55 views
بدون نظر

دانلود رمان جایی برای مردن دانلود رمان جایی برای مردن دانلود رمان جایی برای مردن

دانلود رمان جایی برای مردن

دانلود رمان جایی برای مردن

♦️ژانر:ترسناک، تخیلی، هیجانی، فانتزی، خوناشامی(!!!) و تا حدی هم طنز

♦️نویسنده:Kuro(مهشید)|کاربر انجمن نودهشتیا

♦️صفحات:۳۰۱     دانلود رمان جایی برای مردن

♦️خلاصه:

مدرسه ی “کابوس” یکی از بهترین مدارس برای خوناشاماست و دانش آموزای مختلفی از کشورای گوناگون، اونجا تحصیل میکنن. یکی از این دانش آموزا، آرتمیسه. یه دختر پررو، سرد، خشن، لجباز، باهوش، و در جمع دوستاش، باحال و خوش خنده!!!
از هیچکس و هیچ چیز نمیترسه و بهترین نمره های کلاس مال اونه. آرتمیس تونسته از گذشته ی دردناکش فرار کنه و به یه آرامش نسبی برسه. سعی میکنه گذشته ش رو رها کنه و فقط به زمان حال فکر کنه.
اما اون نمیدونه که شاید زمان “حال” خوب باشه، اما آینده ای که در انتظارشه اصلا خوب نیست…!

قسمتی از متن :

فصل اول
دیدمش،مثل دفعه های قبل.
پشتش به من بود و انگشتشو به طرف روبه رو گرفته بود. ولی من به جز اون هیچی نمیدیدم.
روبه روش هیچی جز تاریکی نبود!
موهای سیاه و نیمه بلندش رو بی نظم و ترتیب دور و برش ریخته بود و یه پیرهن بلند سفید
تنش بود.
به شاخه گل رزی که توی دستم بود نگاه کردم. ربطش رو به دختری که روبه روم بود
نمیفهمیدم.
ولی میدونستم یه ربطی داره…
-آرتــــمیسِ آرتــــــا!
با صدای استاد مک هیل تمام فضای دور و برم محو شد.
»بر خرمگس معرکه لعنت!«
سرمو از روی میز بلند کردم و زل زدم تو چشمای آبی و خون گرفته ی استاد مک هیل. از
عصبی شدنش لذت میبردم.

جایی برای مردن دانلود رمان جایی برای مردن دانلود رمان جایی برای مردن  جایی برای مردن دانلود رمان جایی برای مردن دانلود رمان جایی برای مردن  جایی برای مردن  جایی برای مردن

 جایی برای مردن  جایی برای مردن

دانلود رمان بانوی قصه

۷ مهر ۱۳۹۶
52 views
بدون نظر

بانوی قصه

 نام رمان : بانوی قصه
نویسنده : beste کاربر انجمن نودهشتیا
تعداد صفحات : ۵۲۹

حجم فایل :۶mb

خلاصه داستان :
فریادش تمام اتاق رو گرفت. صداش پیچید و پیچید و پیچید و مثل یه سیلی محکم خورد به گونه ام.
متعجب نگاهش کردم، ناباور. خون توی رگ هام منجمد شده بود. فریادش همراه شد با پرت شدن گلدان بلوری که تکه تکه شد و هر تکه اش با صدا به گوشه ای افتاد. صورتش قرمز بود.
ـ تو … تو چی کار کردی؟ خیانت؟! خیانت به من؟! من چه اشتباهی مرتکب شده بودم؟
سرش رو خم کرد. مرد عصبانی رو به روی من حالا سرش رو خم کرده بود و سعی داشت اشکی که داشت از چشماش می ریخت رو پس بزنه.
ـ جز عاشقت بودن، جز پرستیدنت؟
این جمله رو گفت و به سمتم حمله کرد.

قسمتی از متن

پایین دامن پیراهن سفیدم رو به دست گرفتم و پریدم روي سکوي انتهاي اتاق با
صداي لرزان و وحشت زده.
– به همین غروب آفتاب، به بزرگی و عشقت قسم دروغه …
رگ گردنش بیرون زده بود. دستش رو برد تا ضربه اي بهم بزنه تو خودم جمع شدم. دلش سوخت شاید. براي خودش؟ براي
تن ظریف زنی که رو به روش بود؟ براي عشقش؟
رو دو زانو افتاد.
– شدیم نقل محافل، شدیم سرگرمی زنانی که سبزي پاك می کنن، شدیم مثال مادران براي دخترانشون!
اشک ریخت، اشک ریختم. دستم که به سمت صورتش می رفت براي نوازش رو نیمه راه نگه داشتم. جز سکوت چه داشتم
بگم؟
– تو من رو نابود کردي. دوستم نداشتی؟ به دنبال عشق دوره نوجوانی بودي، چرا با من ازدواج کردي؟ چرا گذاشتی این طور
دوستت داشته باشم؟
دوباره عصبانی شد و از جاش پرید و فریاد زد:
– هـــا؟! چـــرا؟!
– من بی گناهم.
– بی گناه؟! ها؟! بی گناه؟! زنی که بوي تن مرد دیگري رو می ده، زنی که پشت درخت هاي توت ته باغ با عشق کودکیش
قرار می ذاره بی گناهه؟
و من فقط یک جمله دارم براي تکرار و تکرار و تکرار.

دانلود رمان قرار نبود

۶ مهر ۱۳۹۶
57 views
بدون نظر

دانلود رمان قرار نبود

نام رمان : قرار نبود
نویسنده : هما پور اصفهانی کاربر انجمن نودهشتیا
حجم کتاب : ۵٫۹

قسمتی از متن :

 قرار نبود صداي آهنگ آنشرلي بلند شد. سرم داشت منفجر مي شد. دستم رو از زیر پتو بيرون آوردم و روي عسلي كنار تخت كشيدم صدا لحظه به لحظه داشت بلند تر مي شد و من لحظه به لحظه عصبي تر مي شدم. بالاخره دستم خورد به گوشیم . چنگش زدم و كشيدمش زیر پتو .یكي از چشمامو به زور باز كردم و دكمه قطع صدا رو زدم. صدا خفه شد نمي دونم چرا آهنگي رو كه اينقدر دوست داشتم گذاشته بودم براي آلارم گوشیم. دیگه داشتم از این آهنگ متنفر می شدم. ساعت چند بود؟ هفت صبح. لعنتي! خوابم مي يومد دیشب تا صبح داشتم چت مي كردم و تازه دو سه ساعت بود كه خوابيده بو دم. چه قرار كوفتي بود كه من با دوستام گذاشته بودم؟ انگار مرض داشتم! با غر غر از جا بلند شدم و كش و قوسي به بدنم دادم. نگاهم به در و ديوار بنفش اتاق افتاد. همه ديوارها با كاغذ ديواري بنفش پوشيده شده بود و بهم آرامش مي داد. در حالي كه لي لی مي كردم تا خورده چیپس هايي كه از ديشب كف اتاق پخش شده بود و حالا چسپیده بود به پایم جدا شود كنار پنجره رفتم و با ضرب گشودمش. باد سرد توي صورتم خورد و لرزم گرفت. با خشم خم شدم و چيپس ها را از پام جدا كردم و غر غر كردم:
– لعنتي!
صدا ي زنگ گوشیم بلند شد. اینبار آهنگ ملایمي از كريس دي برگ بود. لب تخت نشستم و گوشي رو كه زیر بالش چپونده بودم در آوردم.
صورت دلقكي بنفشه روي صفحه چشمك مي زد گوشي را در گوشم گذاشتم و گفتم:
– بنال …
– اه باز تو صبح زود پا شدي اعصابت مثل چلغوز شد؟
– هر چي باشم بهتر از توام كه …

دانلود رمان قرار نبود دانلود رمان قرار نبود

دانلود رمان هراس ابدی

۶ مهر ۱۳۹۶
76 views
بدون نظر

رمان هراس ابدی

رمان هراس ابدی

نام کتاب : رمان هراس ابدی

نویسنده : Roqie69   – رقیه اروجی

موضوع: درام

خلاصه کتاب :

هراس ابدی داستانی است از اشتباهاتی که تمام نمی شوند و می مانند و در نهایت باعث سقوط انسان میشوند و این سقوط می تواند از یک ذهن ساده به یک هراس ابدی باشد و همانگونه که برای دختر جوان قصه ما به نام بهار بود. بهاری که زندگی اش در چهار فصل نوشته می شود و فصل اول از جایی شروع می شود که بهار در زندگی اش رنج می برد و برای رهایی از این رنج بی هویتی درون خود است که تصمیم می گیرد برای مدتی کوتاه زندگی اش را رها کند و شوهرش را و دخترش را نیز و به نزد دوستش که در اصفهان زندگی می کند برود .اما برگشتن از این سفر به آن آسانی ها هم که باید نبود و در میانه راه دچار سانحه رانندگی می شود و حافظه اش را از دست می دهد و در فصل دوم است که پای در جایی می گذارد که نمی دانست کجاست و در بستری از حوادث و اتفاقات تلخ و شیرین قرار می گیرد و انگار کسی این ها را برای رقم می زند تا زهر یک گناه و تاوان یک اشتباه از او کشیده شود و در همان فصل است که در میانه تنفر و ترس، عشق در قلبش خانه می کند و عاشق مردی می شود که تیغ بُرّنده رسوایی را زیر گلویش می گذارد و این رسوایی در وجود او شکل می گیرد و بزرگ می شود و زمانی که می خواهد پای در دنیا بگذارد زن حافظه اش را بدست می اورد و در فصل سوم است که همه گذشته در برابر چشمانش قد علم می کند و ان اشتباهی که زندگی اش را به تباهی کشید نیز ودر فصل پایانی است که بهار می خواهد به هراس هایش پایان دهد و قدمی برای جبران برداشته باشد اما همیشه همه چیز جبران کردنی نیست…..

دانلود رمان اسطوره

۵ مهر ۱۳۹۶
68 views
بدون نظر

دانلود رمان اسطوره   دانلود رمان اسطوره

دانلود رمان اسطوره

دانلود رمان اسطوره
نویسنده : P*E*G*A*H
حجم کتاب (مگابایت) : ۶

تعداد صفحات : ۶۱۶

قسمتی از متن رمان :
زیر باران…زیر شلاق های بی امان بهاره اش…ایستادم و چشم دوختم به ماشینهای رنگارنگ و سرنشین های از دنیا بی خبرشان…! دستم را به جایی بند کردم که مبادا بیفتم و بیش از این خرد شوم…بیش از این له شوم…بیش از این خراب شوم…!
صدای بوق ماشینها مثل سوهان…یا نه مثل تیغ….! یا نه از آن بدتر…مثل یک شمیشیر زهرآلود…! روحم را خراش میدادند.سرم را به همانجایی که دستم بند بود و نمی دانستم کجاست…تکیه دادم…! آب از فرق سرم راه می گرفت…از تیغه بینی ام فرو می چکید و تا زیر چانه ام راهش را باز می کرد…! از آن به بعدش را…نمی دانم به کجا می رفت…!
همهمه اوج گرفت…دهانم گس شد…عدسی چشمانم سوخت…گلویم آتش گرفت…خشکی گردنم بیشتر شد…اما سر چرخاندم و دیدم که ماشین سیاه ایستاد…سیاه بود دیگر…نبود؟خواستم تحمل کنم…خواستم به چشم ببینم بلکه باورم شود…خواستم خاطره این ماشین سیاه تا ابد در ذهنم حک شود…اما نتوانستم…درش که باز شد تاب نیاوردم….کامل چرخیدم…پشت سرم را به همان تکیه گاه کذایی چسباندم….لرزش فکم را حس می کردم…حالا…یا از گریه و بغض…و یا از خیسی لباسها و سرمای فروردین ماه…!دستانم را بغل گرفتم و چشم بستم…چشم بستم روی همه زشتیهای این دنیا…روی این دنیا…!

پایان خط…خط پایان….همانکه می گویند آخر زندگی ست…همان تلخی دردناکی که هیچ کس نمی خواهد باورش کند…همان سوت دقیقه نود…اینجاست…! همینجا…درست همین جایی که من ایستاده ام…! می دانی چرا؟
چون امروز اسطوره مُرد…!!! اسطوره من…مَرد من…مُرد!

****
شاداب:
تبسم نیشگون آهسته اي از دستم گرفت و گفت:
– یه جوري حرف می زنی انگار من شرایطتت رو نمی دونم. خب با این وضعیت اونی که به این کار احتیاج داره تویی، نه من.
تعارف که باهات ندارم. بالاخره یه کاري هم واسه ي من پیدا میشه.
سرم را پایین انداختم.
– مشکل فقط تو نیستی. می دونی که من نمی تونم تو اون شرکت کار کنم.
اَه غلیظی گفت و بازویم را فشار داد.
– واقعا با این همه قرض و قسطی که بالا آوردین می تونی به این چیزا فکر کنی؟ تو چرا نمی فهمی شاداب؟! مامانت دیگه
بیشتر از این نمی کشه. اگه زبونم لال به خاطر این همه فشار روحی و مالی بلایی سرش بیاد تو چیکار می کنی؟ ها؟
دلم آشوب شد. به هم خورد از این ترس موذي و کشنده!

دانلود رمان اسطوره   دانلود رمان اسطوره